بعد از مدتها نوشتنم میاد!ولی انقدر پر هستم که قادر نیستم

سر نخ این کلاف پر و پیمون ولی سردرگم و گره خورده رو پیدا 

کنم. 

میترسم..میترسم از هر سمتی که بکشم کل دل کلافم

همینطور درهم و برهم بیرون بریزه.. 

ترسم از اینه که نتونم جمعش کنم.آخه خیلیوقته تلنبارش کردم..

خیلیوقته هیچ سری بهش نزدم.

دارم بایگانی بدون بررسی کردن رو یاد میگیرم.

همه غصه ها رو که نباید بررسی کرد...

همه غصه ها که خوردنی نیستن. 

بعضیاشو باید بالا بیاری..ارزش بلعیده شدن رو هم ندارن!

غصه ها هم چند نوعند..

بعضیاشون مثل دارو تلخ ولی شفابخشند..

بعشیاشونم اگه بخوری بزرگ میشی..رشد و نمو میکنی..

بعضیاشون حکم ویتامین رو دارن.. مقاومت آدمارو بالا میبرن..

ولی بعضیاش سمّه..همینکه خوردی بیچاره میشی بدی این

سم هم اینه که به این راحتیا نمیشه پاکش کرد.

غذای فاسد نیست که با یه شستشوی معده کارت راه بیفته.. 

این سم تمام مغزتو دربر میگیره..

هی روزگار...چقدر از این غصه ها خوردیم و نفهمیدیم ......یعنی 

چیزی از این مغز مونده؟

دلم میخواست ذهنم پاکه پاک بود..میتونستم با ذهنی آرام به 

دلخوشیهام بیندیشم..

ای وای دیدی چی شد؟

من چشمم هم از کار افتاده..اونم چیز جدیدی نمیبینه!

حیف نیست آیا؟؟؟؟؟؟حیف چشمم نبود؟چه چیزای پوچی توی 

هاردش ثبت شده که لامصب پاک هم نمیشه..

به جاش زیباییهارو ثبت کنم..

حیف ذهنم نبود؟که توش خوبیها رو میکاشتم؟

حالاااا

بگذریم...

منکه از همه اینا گذشتم..

دوران نقاهتم خدارو شکر داره تموم میشه.

حالا دارم پا به دوران بی تفاوتی میذارم..اگه خدا بخواد.

یعنی همه اون سموم مثل ترکشه توی بدن،موندگار شدن ولی 

آسیبی نمیزنن..

اون تصاویر ذهن و چشمم هم بیحرکت شدن و من باید از این 

بابت خدا رو شاکر باشم......................

درسته که خیلی کار دارم ولی میخوام که نو بشم.

میخوام پس میتونم .


پ ن1:به یک ماساژ مغزی توپ نیازمندیم.

پ ن2:به یک اتفاق خوب جهت افتادن نیازمندیم.