:(
خسته نشدی از تحقیر کردن من؟!!
عمری منو تحقیر کردی..توهین کردی..منو به اشتباه قضاوت کردی..حتی درمورد
حرفهایی که تو دلم میزدم هم قضاوتم میکردی..!!!!
به خاطر کارهایی که به اقتضای سنم بود و خیلی طبیعی،سرزنشم کردی..
اعتمادبه نفسمو ازم گرفتی..
افسارم رو بدست گرفتی..
یعنی خودم افسارمو دادم دستت.. خودم دلبخواه دادم که کنترلم دستت باشه!آخه
میترسیدم اشتباه بکنم....مثل همیشه سوتی بدم و حرفایی از دهنم بپره که باب میلت
نیست! کارهایی انجام بدم که تو دوست نداری!نمیخواستم دل نازکت برنجه...
بله..درسته..
من بیشئورم..
من بی تدبیرم..
به قول تو روحم دست اوله..
من صلاح خودمو نمیدونم..
سلیقم درست نیست..
خواسته هام منطقی نیست..
اخلاقم خوب نیست..
نکته سنج نیستم..
قدرت تصمیمگیری ندارم..
.
.
.
ولی همه ی اینا نظر شماست..بسکه همیشه با لطف فراوان منو ورانداز کردی!
من اونیکه تو میبینی نیستم..
و این نظر خیلیاست.حتی نظر اشخاص مسن،باتجربه،باسواد،پیر،جوون....و..و...البته
که نظر خودم هم هست.
من خودمو میشناسم.از اول هم میشناختم!من ضعیف نیستم..هیچوقت ضعیف
نبودم.همونطورکه خودمو میشناختم تورو هم خوب شناخته بودم.مثل همیشه زودرنج و
مغرور!!!
نمیخواستم ناراحتت کنم..دلم نمیومد دل در عین حال مهربونتو بشکنم.تو به گردن من خیلی حق داشتی.واسه همین اختیاراتمو تمام و کمال دستت داده بودم.نه..نه..اشتباه نکن..از ضعفم نبود..از نادانیم هم نبود.فقط دوستت داشتم..همین.خیلی دوستت
داشتم.
حالا لطفی کن ،اون سر افسارمو که با سماجت گرفتیش و میکشی،ولش کن.من دیگه
رم کردم..یاغی شدم.. عاصی شدم.
فرصتم بده.. میخوام خودم باشم.
تو هم باش ..و ولی فقط نظاره گرم باش.نگاه کن و منو ببین!سعی کن منو بشناسی.
من اینم..همینم که هستم.خسته شدم از سرکوب کردن خودم..دردم میگیره دیگه
نمیتونم..توانم تموم شده..بخدا دردم میاد.اجازه بده و بخواه که خودم باشم.چه خوب و
چه بد..ولی واقعی باشم.
خواهش میکنم............................................
باور کن دوستت دارم...هنوز هم مثل گذشته میپرستمت،فقط نه مثل گذشته که تو
تمام مغز و دلم بودی..الان دیگه خودم هم هستم..شدیم دو نفر!!این ((من)) هم
میخواد زندگی کنه..چیزی از فرصتش نمونده!