یلدا

آخر پاییز شد ، همه دم می زنند از شمردن جوجه ها !
روی تختت امشب ،
بشمار ، تعداد دل هایی را که به دست آوردی ...
بشمار ،تعداد لبخند هایی که بر لب دوستانت نشاندی ...
بشمار ، تعداد اشک هایی که از سر شوق و غم ریختی ...
فصل زردی بود ، تو چقدر سبز بودی ؟!
جوجه ها را بعدا با هم میشماریم ...

بزرگ شدن

دلبسته کفشهایم بودم، کفشهایی که یادگار سالهای نوجوانی ام بودند

دلم نمی آمد دورشان بیندازم. هنوز همانها را می پوشیدم

اما کفشها تنگ بودند و پایم را می زدند

قدم از قدم اگر بر می داشتم زخمی تازه نصیبم می شد

سعی می کردم کمتر راه بروم زیرا که رفتن دردناک بود.

می نشستم و زانوهایم را بغل می گرفتم

و می گفتم: زندگیم بوی ملالت می دهد و تکرار.

می نشستم و می گفتم: خوشبختی تنها یک دروغ قدیمی است 

می نشستم و به خاطر تنگی کفشهایم جایی نمی رفتم

قدم از قدم بر نمی داشتم...


پارسایی از کنارم رد شد

عجب! پارسا پا برهنه بود و کفشی برا نداشت.

مرا که دید لبخندی زد و گفت: خوشبختی دروغ نیست

اما شاید تو خوشبخت نشوی زیرا خوشبختی خطر کردن است

و زیباترین خطر... از دست دادن

تا تو به این کفشهای تنگ آویخته ای... برایت دنیا کوچک است و زندگی
 ملال آور.

جرات کن و کفش تازه به پا کن. شجاع باش و باور کن که بزرگتر شده ای


رو به پارسا کردم، پوزخندی زدم و گفتم:

اگر راست می گویی پس خودت چرا کفش تازه به پا نمی کنی تا پابرهنه
 نباشی؟

پارسا فروتناته خندید و پاسخ داد: من مسافرم و تاوان هر سفرم کفشی

 بود

که هربار که از سفر بر می گشتم تنگ شده بود 

پس هر بار دانستم که قدری بزرگتر شده ام

هزاران جاده را پیمودم و هزاران کفش را دور انداختم

تا فهمیدم بزرگ شدن بهایی دارد که باید آن را پرداخت

حالا دیگر هیچ کفشی اندازه من نیست

وسعت زندگی هرکس به اندازه وسعت اندیشه اوست...

...تقدیم به

اگر حرفی سرودی روی لبها نیست

و زنگ نعره ای در گوش شبها نیست

اگر اکنون هجوم درد و تنهایی است

اگر امید من امید رویایی است

 

بترس از من بترس از من

از این سیل جدا افتاده ی مغرور

بترس از من بترس از من

که پر کینه نگاهت می کنم از دور

 

نخواهم رفت خواهم ماند

روزی با تو خواهم خواند

سرودی را که از چشمم نمی خوانی

حدیثی را که جز رویا نمی دانی

 

برایت مهربان بودم تو می دانستی و نامهربان بودی

به پایت زندگی دادم تو رنجم دادی در فکر جان بودی

گرفتی هر چه از من بود چو دشمن مرا پا بستی و رفتی

چو ترسیدی که بگریزم پل پیوند ما بشکستی و رفتی

 

 بترس از من بترس از من

از این سیل جدا افتاده ی مغرور

بترس از من بترس از من 

که پر کینه نگاهت می کنم از دور