وقتی کسی حالش بده

وقتی کسی حالش بده بهش چی بگیم؟


وقتی کسی حالش بده بهش نگید


ای بابا اینم می گذره ،


نگید درست می شه،


نخواهید با جوک های مسخره بخندونیدش


نمی خواد بخنده. خنده اش نمیاد غصه داره. می فهمین؟ غصه.


براش از فلسفه ی زندگی حرف نزنین.


از انرژی مثبت و مثبت باش و به چیزهایی که داری فکر کن


حرف نزنید.


وقتی کسی ناراحته اصلا این شما نیستین که باید حرف بزنین.


شما هیچ حرفی نباید بزنید. باید دستش رو بگیرید. بغلش کنید. تو چشم



 هاش نگاه کنید. براش چایی بریزید. یا شراب.


براش یک چیزی که دوست داره بریزید یا بپزید.


بذارید جلوش. بعد حرف نزنید. بذارید اون حرف بزنه و شما گوش



کنید.


هی فکر نکنید باید نظریه صادر کنید و نصیحت کنید.


فکر نکنید اگه حرف نزنید خیلی اتفاق بدی می افته.


شما جای اون آدم نیستید.

شما زندگی اون آدم رو از وقتی به دنیا اومده زندگی نکردید.


پس نظریه ها و حرف هاتون به درد خودتون می خوره.


بله.دستش رو بگیریدوبغلش کنیدوبوسش کنید.


اگه دلش خواست خودش حرف می زنه.

دل میگه دلبر میاد

قدیمیها گوش بدن...

خوش به سعادت کسایی که چنین حسی رو تجربه کردند...

میخواهمت


می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را

می جویمت  چنانکه   لب  تشنه    آب  را

 

محو  توأم ، چنانکه  ستاره  به چشم صبح

یا     شبنم      سپیده  دمان      آفتاب   را

 

بی تابم  ،   آنچنانکه   درختان   برای  باد

یا   کودکان  خسته   به  گهواره   تاب  را

 

بایسته ای ،  چنانکه    تپیدن   برای    دل

یا   آنچنانکه     بال  پریدن    عقاب    را

 

حتی     اگر      نباشی  ،     می آفرینمت

چونانکه     التهاب     بیابان   سراب   را

 

ای  خواهشی  که  خواستنی تر  ز پاسخی

با  چون تو پرسشی ، چه نیازی جواب را


  

                                                                          "شادروان قیصر امین پور"

زندگی


زندگی آینه ای بیش نبود

که در آن صورت خود را دیدم

من درون آینه

مثل گل خندیدم،

مثل پر رقصیدم،

مثل دل لرزیدم

زندگی راه درازیست که من

از درون آینه،

قصه هایش دیدم

من در آن راه دراز

چشمه هایی دیدم

نهرها، باغها، کوههایی دیدم

من در آن راه دراز

صحرایی دیدم

خشکی، قحطی، دره هایی دیدم

من به امید بهار،

برفهایی دیدم

در پی پاییزش،

فصلهایی دیدم

من درون آینه،

همدلی را دیدم

آرزو، ماندن، روییدنی را دیدم

من درون آینه،

بد دلی را دیدم

یاس، رفتن،پژمردگی را دیدم

من درون آینه

خوشتن را دیدم

قافل از خوبی، بدی، آشنایی دیدم

آشنایی که در آن راه دراز

از من و آینه زمن دور تر است

آشنایی که به همراه زمان

از خود و عکس خودش پیرتر است

زندگی آینه ای بیش نبود


تاکسی ایران!!



خانوما.. خدائیش چندبار این شرایط براتون پیش اومده؟!!


Join Gevo Group

ولی یه اعترافی بکنم:

یکبار که واسه من این شرایط پیش اومد ،یک (ی رو با فتحه بخونید)ضربه ای، با آرنجم زدم به پهلوش.. چنان خودشو جمع کرد که اندازه 4 نفر جا باز شد خیلی بدم نه؟؟؟؟؟