برای عزیزترینم...

منصور عزیزم..

... همین الآن از مراسم عزاداریت برگشتم خونه

چقدر دنیا  به نظرم غیر قابل تحمل میاد...

ای تمام هستی من....

ای دنیای محبت......

ای دریای لطف......

ای اقیانوس عشق......

ای سراسر صداقت......

چقدر دلت بزرگ بود و دنیایت به همان اندازه کوچک......

قربون لبخندت برم که امروز توی عکست نثار همه ی میهمانانت کردی......

میدونم که از دستم دلخور نبودی،و فقط اینه که آرامم میکنه......

دنیای جدیدت مبارک عزیز دلم

تا ابد در دلم زنده خواهی بود

و تا عمر دارم با عشق یادت  خواهم کرد

پ.ن.. مِثِه روز روشن ِ قصّه، باوِرش يه خورده سخته
 
کي مي گه جمله ي مردن، آخرين برگِ درخته
 
اگه نيستي اگه دوري، واسه من  فرقي  نداره 
 
دل ِ من شوق نفس رُ، از تو قلبِ تُو مي ياره
 
تُو برام زمزمه سازي، مثِه بارون واسه دريا
 
اگه باشي يا نباشي، با مني همش تو رويا
 
من صدا از تُو گرفتم، واسه خوندن ِ ترانه
 
واسه رفتن تا به خورشيد، تُويي آخرين بهانه


 

تفاوت!

مادرم نماز می خواند و من آواز !
.
.
.
.
.
عقایدمان چقدر فرق دارد !
او خدای خودش را دارد منم خدای خودم را !
خدای او بر روی قانون و قاعده است و از قدیم همین بوده !
خدای من بر اساس نیازم و تجربیاتم است و هر روز کامل تر از دیروز است !
او خدا را در کنج خانه و معجزه می بیند !
من خدا را در آسمان ها و درون خودم ! در قطره ای باران ، بغض هایی پر از اشک ، در شادی از ته دل ! در ثانیه به ثانیه زندگیم !
او جلوی خدایش سجده میکند !
ولی من در آغوش خدایم آرام میگیرم !
نمی دانم
خدای من واقعی تر است یا او !
دین من بهتر است یا او

زندگی

زندگی شاید ،
شعر پدرم بود ، که خواند
چای مادر ، که مرا گرم نمود
نان خواهر ، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست ، که دریغش کردیم
... زندگی ، زمزمه ی پاک حیات است ، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره ی آمدن و رفتن ماست
لحظه ی آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست
من دلم می خواهد ،
قدر این خاطره را دریابم

شراب خواستم
گفت : ممنوع است
آغوش خواستم
گفت : ممنوع است
بوسه خواستم
گفت : ممنوع است
نگاه خواستم
گفت : ممنوع است
نفس خواستم
گفت : ممنوع است
...
حالا از پس آن همه سال دیکتاتوری عاشقانه
با یک بطری پر از گلاب
آمده بر سر خاکم و به آغوش می کشد با هر چه بوسه
سنگ سرد مزارم را
و
چه ناسزاوار
عکسی را که بر مزارم به یادگار مانده
نگاه می کند و
در حسرت نفس های از دست رفته
به آرامی اشک می ریزد
...
تمام تمنای من اما
سر برآوردن از این گور است
تا بگویم هنوز بیدارم
سر از این عشق بر نمی دارم
...
خواهد آمد شب شراب و هوس
داغی بوسه ها و هُرم نفس
یک نگاه پر از امید و هنوز
شب آغوش ما و کنج قفس
...

حامد تقدسی