غم دنیا توی دلم میشینه وقتی پدر بزرگ و مادر بزرگم درو برامون باز میکنن ،ولی چشماشون اینقدر کم


سو شده که تا نزدیکتر نرفتیم و صدامونو نشنیدند نمیدونن که اونیکه پشت در بوده کیه؟!


دلم خیلی میگیره وقتی پدر بزرگمو میبینم که به سختی میشینه و پا میشه و حتی لرزش دستهای تپلش


که روزگاری چهکارها که  باهاشون انجام نداده، توان بستن بند کفشهاشو ازش گرفته...


نگران مامانبزرگم میشم وقتی لنگان لنگان راه میره...آخه طفلی تازگیا چند بار زمین خورده...


و دلم آتیش میگیره وقتی من و امثال خودمو میبینم که فقط از دور نگران عزیزانمون هستیم و اونطور


که باید کاری براشون انجام نمیدیم...


درصورتیکه عزیزانمون مثل آب از لای انگشتامون میچکند و ما ازش غافلیم .


غافل از اینکه روزی حتی قطره ای از اون آب زلال و دلچسب برامون باقی نخواهد ماند...!


کسی چه میدونه، شاید هم ما زودتر از اونا از ترن زمان پیاده بشیم ولی باز حقیقت نیاز ،تغییر نمیکنه!