راز شمع


تا حالا دقت کردید که توی مراسم عرفانی و روحانی و جاهای مقدس چرا شمع روشن

میکنن؟
تا حالا به این فکر کردید که چرا روی کیک تولد شمع میذارن و لحظه فوت کردن شمعمیگن

آرزو کن؟
به نظرتون این کار بی دلیل انجام میشه؟

راز شمع چیه؟
جواب این سوال ها رو اگه بخوایم پیدا کنیم به یه نکته اول باید اشاره کنیم

عالم خلقت اگه تجزیه بشه به چهار عنصر می رسیم:آب...آتش...باد...خاک...

و در دل این چهار عنصر شعور الهی وجود داره...-
اگه موقع دعا کردن جایی باشیم که این چهار عنصر وجود داشته باشن استجابت دعا

به شدت اتفاق میفته...
شمعی که می سوزه این چهار عنصر رو با هم داره:

موم شمع:خاک...

شعله شمع:آتش...
دود شعله:باد...
موم ذوب شده:آب...
وقتی موقع دعا کردن به شمع در حال سوختن نگاه میکنی به شعور الهی متصل تر میشی
و درحالت آلفای ذهنی قرار می گیری...حالتی که در اون به شعور
الهی و خدای
درونت وصل میشی...
و دعا به راحتی به عالم بالا میره و به استجابت میرسه اگه با قوانین خیرهماهنگ باشه...

راز شمع اینه...
برای همین در محراب ها و مکان های مقدس برای دعا کردن شمع روشن میکنن و روی

کیک تولد شمع میذارن و لحظه فوت کردنش میگن آرزو کن!
"}" id=".reactRoot[30]" style="cursor: pointer; color: rgb(109, 132, 180); text-decoration: none; ">Like

وجود زن


زن سینه‌های برجسته نیست
موی مش کرده
ابروی برداشته
لبانِ قرمز نیست
زن لباسِ سفید
... شب با شکوه عروسی
بوی خوشِ قرمه سبزی
هوسِ شب‌های جمعه
قرار‌هایِ تاریکی‌ ، کوچه پشتی‌، تویِ یک ماشین نیست
زن خون ریزی
کمر دردِ ماهانه
پوکی استخوان
یک زنِ پا بماه
حال تهوع
استفراغ
درد‌های زایمان
مادر بچه‌ها نیست
زن عصایِ روز‌های پیری
پرستار ، وقتِ مریضی
رفیقِ پای منقل
مزه بیار عرق دوره‌های دوستانه نیست
زن وجود دارد
روح دارد...قدرت...جسارت
پا به پای یک مرد ، زور دارد
عشق...اشک...نیاز...محبت
یک دنیا آرزو دارد
زن ... همیشه ... همه جا ... حضور دارد
و اگر تمام اینها یادت رفت
تنها یک چیز را به خاطر داشته باش
که هنوز هیچ مردی پیدا نشده
که بخواهد در ایران 
زن باشد!!!
جایِ یک زن باشد

شعر من...........


سراب رد پای تو،کجای جاده پیدا شد؟

کجا دستاتو گم کردم که پایان من اینجا شد؟

کجای قصه خوابیدی که من تو گریه بیدارم؟

که هرشب فرم دستاتو به آغوشم بدهکارم؟


تو با دلتنگیای من تو با این جاده همدستی

تظاهر کن از من دوری

تظاهر میکنم هستی!


تو آهنگ سکوت تو به دنبال یه تسکینم

صدایی تو جهانم نیست،فقط تصویر میبینم

یه حسی از تو در من هست

که میدونم تورو دارم

واسه برگشتنت هر شب درا رو باز میذارم.....


پ.ن:ترانه ای که الان خلوتمو پر کرده..



وضع کنونی جوانان موفق!


ﭼﻴﺰﻱ ﺩﺭ ﺟﻴﺒﺶ ﺗﻜﺎﻥ ﺧﻮﺭﺩ، ﮔﻮﺷﻲﻫﻤﺮﺍﻩ ﺭﺍ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﭘﻴﺎﻣﻚ ﺭﺍ
ﺧﻮﺍﻧﺪ :
Salam, khubi agha? shenidam karshenasi
arshadetam gerefti, tabrik migam va movafagh
bashi
ﮔﻮﺷﻲ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺟﻴﺐ ﺷﻠﻮﺍﺭﺵ ﮔﺬﺍﺷﺖ، ﺁﻓﺘﺎﺏ ﺩﺍﺷﺖ ﻏﺮﻭﺏ
ﻣﻲﻛﺮﺩ، ﺍﺯ ﺩﺍﺧﻞ ﺳﺎﻛﺶ ﻛﻪ ﺭﻭﻱ ﭘﻴﺎﺩﻩﺭﻭ ﻛﻨﺎﺭ ﺩﻳﻮﺍﺭ ﻭﻟﻮﺑﻮﺩ،
ﺩﺳﺘﻪﺍﻱ ﺩﯼ ﻭﯼ ‌ﺩﻱ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺩﺭ ﻣﻴﺎﻥ ﺟﻤﻌﻴﺖ ﻓﺮﻳﺎﺩ ﺯﺩ :
ﺩﻱﻭﻱﺩﻱ ﻫﺰﺍﺭ... ﺩﻱﻭﻱﺩﻱ ﻫﺰﺍﺭ !!

مسئول


تا زنده ای 
در برابر کسی که به خودت علاقه مند کردی 
مسئولی .

" خسرو شکیبایی"

زندگی معکوس!


در زندگی بعدی من می‌خواهم در جهت معکوس زندگی کنم

با مردن شروع می کنی و می‌بینی که همه چیز خیلی عجیب است . .

سپس بیدار میشوی و می‌بینی که در خانه سالمندان هستی!

و هر روز که می‌گذرد حالت بهتر می‌شود

بعد از مدتی چون خیلی سالم و سرحال میشوی از آنجا اخراجت میکنند!

بعد از آن میروی و حقوق بازنشستگی‌ات را میگیری و وقتی کارت را شروع میکنی در همان روز اول یک ساعت مچی طلا میگیری و یک میهمانی برایت ترتیب داده میشود!

چهل سال کار میکنی تا جوان شوی و از بازنشستگی‌ات لذت ببری . .

سپس حال میکنی و الکل مینوشی و تعداد زیادی دوست دختر خواهی داشت و کمی بعد باید خودت را برای دبیرستان آماده کنی

سپس دبستان و بعد از آن تبدیل به یک بچه میشوی و بازی میکنی و هیچ مسوولیتی نداری . .

سپس نوزاد میشوی و آنگاه به دنیا می‌آیی!

در این مرحله نه ماه را باید به حالت معلق در یک آب گرم مجلل صفا کنی که دارای حرارت مرکزی است و سرویس اتاق هم همیشه مهیا است، و فضا هر روز بزرگتر میشود.

و در پایان شما با یک لذت جنسی به پایان می رسید!

زندگی

روزی فراموش خواهیم کرد که

که چه صدمه ای دیده ایم،

چرا گریه کرده ایم و

چه کسی باعث آن شد.


سرانجام متوجه خواهیم شد

رمز آزاد بودن، انتقام نیست بلکه

این است که بگذاریم همه چیز

به شیوه خود و در زمان خود

معلوم گردد.


در نهایت آنچه که مهم است، نه فصل اول،

بلکه فصل آخر زندگیمان است که نشان

میدهد ذمسیر را چگونه پیموده ایم.


پس همواره بخندید،ببخشید،

اعتقاد داشته باشید و عشق بورزید.

نوشتنم گرفته


بعد از مدتها نوشتنم میاد!ولی انقدر پر هستم که قادر نیستم

سر نخ این کلاف پر و پیمون ولی سردرگم و گره خورده رو پیدا 

کنم. 

میترسم..میترسم از هر سمتی که بکشم کل دل کلافم

همینطور درهم و برهم بیرون بریزه.. 

ترسم از اینه که نتونم جمعش کنم.آخه خیلیوقته تلنبارش کردم..

خیلیوقته هیچ سری بهش نزدم.

دارم بایگانی بدون بررسی کردن رو یاد میگیرم.

همه غصه ها رو که نباید بررسی کرد...

همه غصه ها که خوردنی نیستن. 

بعضیاشو باید بالا بیاری..ارزش بلعیده شدن رو هم ندارن!

غصه ها هم چند نوعند..

بعضیاشون مثل دارو تلخ ولی شفابخشند..

بعشیاشونم اگه بخوری بزرگ میشی..رشد و نمو میکنی..

بعضیاشون حکم ویتامین رو دارن.. مقاومت آدمارو بالا میبرن..

ولی بعضیاش سمّه..همینکه خوردی بیچاره میشی بدی این

سم هم اینه که به این راحتیا نمیشه پاکش کرد.

غذای فاسد نیست که با یه شستشوی معده کارت راه بیفته.. 

این سم تمام مغزتو دربر میگیره..

هی روزگار...چقدر از این غصه ها خوردیم و نفهمیدیم ......یعنی 

چیزی از این مغز مونده؟

دلم میخواست ذهنم پاکه پاک بود..میتونستم با ذهنی آرام به 

دلخوشیهام بیندیشم..

ای وای دیدی چی شد؟

من چشمم هم از کار افتاده..اونم چیز جدیدی نمیبینه!

حیف نیست آیا؟؟؟؟؟؟حیف چشمم نبود؟چه چیزای پوچی توی 

هاردش ثبت شده که لامصب پاک هم نمیشه..

به جاش زیباییهارو ثبت کنم..

حیف ذهنم نبود؟که توش خوبیها رو میکاشتم؟

حالاااا

بگذریم...

منکه از همه اینا گذشتم..

دوران نقاهتم خدارو شکر داره تموم میشه.

حالا دارم پا به دوران بی تفاوتی میذارم..اگه خدا بخواد.

یعنی همه اون سموم مثل ترکشه توی بدن،موندگار شدن ولی 

آسیبی نمیزنن..

اون تصاویر ذهن و چشمم هم بیحرکت شدن و من باید از این 

بابت خدا رو شاکر باشم......................

درسته که خیلی کار دارم ولی میخوام که نو بشم.

میخوام پس میتونم .


پ ن1:به یک ماساژ مغزی توپ نیازمندیم.

پ ن2:به یک اتفاق خوب جهت افتادن نیازمندیم.



راه خیال


نه گذشتن زمان نه بهار و نه خزان
نبرد از دل من خیال تو چو عشق من تو جاودانی
نکشم پا دگر از سرای تو که بر سرم تو سایبانی
راه صحرا چون گزیدم هر گل نرگس ببینم
ناگهان در چشم من جلوه گر شود چشم و نگاهت
وان همه نازی که من دیده ام در آن چشم سیاهت
هرجا دگر نرگس ببینم آتش به چشمم گر بچینم
نه گذشتن زمان نه بهار و نه خزان
نبرد از دل من خیال تو چو عشق من تو جاودانی
نکشم پا دگر از سرای تو که بر سرم تو سایبانی
هرجا بدیدم سنبلی گفتم که هان گیسوی تو
بوئیدم و بوسیدمش اما ندیدم بوی تو
تا در پرده ی دل نقش تو زد راه خیالم
هردم گشته فزون عشق منو شوق وصالم
نه گذشتن زمان نه بهار و نه خزان
نبرد از دل من خیال تو چو عشق من تو جاودانی
نکشم پا دگر از سرای تو که بر سرم تو سایبانی



از اینجا دانلود کنید

شهر من


من در شهری زندگی می کنم که یکی از معروف ترین سمفونی های موزارت را روی دنده عقب وانت می گذارند!

شهری که مرگ بر آمریکا می گویند ولی آرزویشان این است که آمریکا را حداقل یکبار ببینند !

شهری که عبدالمالک ریگی را از هوا پایین می کشند اما دزدان چند مجسمه از میدانهای شهر را نمی توانند پیدا کنند !


شهری که نظامی اش شهردار می شود !
مهندس برقش تاکسی دارد !
وزیر امور خارجه اش انگلیسی را با لهجه پارسی حرف می زند !
آدمها از دیدن پلیس می ترسند !

شهری که روانشناس هایش همه از همسرانشان طلاق گرفته اند ! شهری که هنوز پیکان 56 را ترجیح می دهند !

شهری که در جدول های روزنامه ها و مجله ها سوال این است : بی دینی 7حرفی( و جواب می شنود : سکولاری!

شهری که می گویند مسلمان ساز و مسلمان دار است اما با هر نفس تهمت میزنند و غیبت می کنند و به قولی گوشت برادرمرده خود را با ولع می خورند .

شهری که دل به دست آوردن سخت است و دل شکستن هنر می باشد !

شهری که در دانشگاهش فقط این را یادت می دهند که چگونه با حراست نرم صحبت کنی تا خوشش بیاید!

شهری که ملت رسانه ای دارد اما رسانه ملی ندارد !

شهری که من دوست دارم هوای تو را داشته باشم ، و تو هوای من را ، اما نه به معنی حمایت! به این معنی که هیچ کدام نمی خواهیم در هوای خودمان نفس بکشیم .

شهری که مرگ حق است و حق گرفتنی!
شهری که برنده یعنی کسی که کمتر از بقیه می بازد !

شهری که کف اتوبانش دست انداز دارد !
شهری که همه فکر می کنند فقط خودشان می فهمند !
شهری که همه مشکل را در کس دیگر می جویند !
شهری که هنوز نفهمیدم من در آن به دنیا آمدم یا در آن مُردم ! !