ساختم بتی ديشب ز تو

با مرمر رويای خود

جان دادمت با يک جهان

نازک خيالی های خود

لبخند شيرينی هم ای جان

بر زير لب هايت نهادم

اول دلم را هديه کردم

وانگاه به پای تو فتادم

مستانه افشاندم بتم

بوسه ز سر تا پای تو

لب های من آتش گرفت

از آتشين لب های تو

سرگشته دشت جنونم تا که هستم

از ساغر عشق تو زيبا مست مستم

غير از تو ديگر در جهان ياری ندارم

دور از تو جز پيمانه غم خواری ندارم

غير از تو ديگر در جهان ياری ندارم

دور از تو جز پيمانه غم خواری ندارم

ساختم بتی ديشب ز تو

با مرمر رويای خود

جان دادمت با يک جهان

نازک خيالی های خود

لبخند شيرينی هم ای جان

بر زير لب هايت نهادم

اول دلم را هديه کردم

وانگاه به پای تو فتادم